اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1428

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

بيم آنكه نبايد كه اين مكر و استدراج باشد [ 134 الف ] قطيعت و لعنت را در حال چنان متحير گردند كه از حال و مقام خبر ندارند . و در جمله ببايد دانستن كه زنار بر ميان و عسلى بر گردن يا كلاه بر سر يا بت در پيش نهاده بنده را آن بلا نيارد كه آرام سر با غير حق ؛ از بهر آنكه شايد كه زنار و عسلى و كلاه و بت به ظاهر تلبيس باشد و سر با حال خويش مستقيم . باز ردا و كمر و كلاه عز اسلام با ويرانى باطن و سر صحبت كردن با غير حق هيچ سود ندارد . پس كمال تجريد اين باشد كه به ظاهر از اعراض مجرد گردد ، و پس از احوال و مقامات مجرد گردد تا در اقرب قربت خويشتن را ابعد بعيدان داند ، تا باشد كه به مقامى رسد كه همه عالم آرزومند آن باشند كه مگر آن مقام بينندى ، يا از آن مقام خبر يابندى ؛ و او در عين مقام چنان ترسان كه گويى كه بت مىپرستدى ، يا با خدا شرك مىآردى . و جمله سخن آن است كه تا بنده با چيزى جز حق تعالى به ظاهر يا به باطن صحبت كرد اين بنده مجرد حق را نيست ؛ و هركه مجرد حق را نيست ، او را از حق هيچ نصيبى نيست . باز گفت : « و التفريد ان يتفرد عن الاشكال و يتفرد فى الاحوال و يتوحد فى الافعال » . تفريد آن است كه از اشكال خويش فرد گردد ؛ و اشكال امثال و اقران باشند . و اين بر دو معنى باشد كه از اينجا مشاكلت انسانيت باشد ، يعنى با هيچ انسان نيارامد ، چنان كه مجنون را بود كه از محبت ليلى با وحوش و سماع مجانست داشت و از مردمان نفرت گرفت . و شايد كه از اين اشكال مراد مشاكلت خلقيت باشد ، يعنى از خلق متفرد گردد ، اگر مراد مشاكلت انسانيت است انفراد نفس باشد ، و اگر مراد مشاكلت خلقيت است انفراد سر باشد ، يعنى سر با هيچ مخلوق نبندد . « و يتفرد فى الاحوال » ، و در احوال نيز فرد گردد ، يعنى احوال انبيا و صديقان بر او پديد آيد ، و او با اين‌همه از احوال خويش چنان فرد باشد كه خويشتن را هيچ حال نداند . « و يتوحد فى الافعال » . و در افعال يگانه باشد ، و اين را دو معنى باشد : يكى يگانه بودن در افعال آن باشد كه چندانكه طاقت عبوديت